شگو فها بها ری

  • الهی یکی از نامرادی های دیروزتوان اعتماد فردا را نداردفریاد دارد، اما خاموش
    الهی یکی با غرور کوه و استقامت ،تنه نازک نهالخسته ای را به معرکه دلدادگی می خواند،به وزیدنی خم می شود، اما نمی شکند
    الهی یکی با هزار من، خود را گم کرده و در شهر فتنه گر، خویش رادر بیگانگان می جویدبا چشمی بسته به روی تمنای آشنایان
    الهی یکی کوچکتر و مهربانتر از آرزوهایش به پیامی واله و شیدا می شودبه کلامی در خود، خرد و خراب
    الهی یکی بر اصرار وصال، در فراغ می نشیندو یکی مست از وصال، فراغ برمی گزیندچه کودکانه، پندار بزرگی دارند
    الهی یکی بی دل و غربت نشین تقدیر نابش،زیباترین شعر شکفتن را می سرایدبرای گلی دل زده از شکفتن
    الهی یکی بر دو راهی وفای دیرین و صلاح نوین ایستاده بودو حال که گریزان از تکرار، قصد تولدی دیگر کردبه صبرش خواندی و نوید سحرش دادی
    و من وامانده از دیوانه دلی خویش،صبور از چشمی که نگرانم نیست،خسته از روزگاری که دلتنگم نیست...
    الهی گاهی که از پس هر گلایه و شکایت چیزی جز شکرانه ات به دل نداشته ایم پس دوباره و دوباره، خدایا شکرت
    الهی ما را دوست بدار و دوست داشتن بیاموزمان دل هایمان را بهانه ای شایسته ده و بهانه هایمان را سامان.الهی تشکر ازتو که توان خواندن ونوشتن به من دادی. خدایا من درکلبه فقیرانه ای خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری من چون توی دارم و تو چون خود نداری.